خرید بک لینک

فرهنگ و انديشه

 

ح.فرهبدنیا(پادری‌ثانی)

زکوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی

 

یونانی‌ها حمله کردند؛ ایران را گرفتند و بیش از دویست سال ماندند؛ اما، مردم، اگر چه درغم از دست دادنِ جوانان و نابود شدنِ خانمان از چشمشان اشک می‌ریخت و از دلشان آه برمی‌خاست، ولی، امید به زندگی را از دست ندادند؛ و برای این‌که نور امید در دلشان نمیرد به تماشای رفتن زمستان ایستادند؛ آمدن پرستوها را نگریستند، و دمیدن شکوفه‌ها و دگر بار زنده شدن طبیعت را دیدند. همراه با نو شدن طبیعت نو شدند. رخت نو پوشیدند، خانه و شهر را آراستند و غم از دل بیرون کردند تا امید به فردای بهتر در دلشان نمیرد. از طبیعت و بی‌مرگی آن، درس گرفتند و بهار گونه، به یک‌دیگر شاد باش و شادزی  گفتند و نوروز را گرامی داشتند.

رومی‌ها حمله کردند. زدندو کشتندو خوردندو بُردندو مردم را داغدار کرده، به سوگ نشاندند؛ ولی ایرانیان، امیدوار به پایان یافتن زمستان و آمدن بهار، نوروز را خُجسته خواندند و آن را جشن گرفتند و شادباش و شادزی گفتند و این رسم فرخنده را پاس داشتند.

اعراب حمله کردند. زدندو کشتندو خوردندو بردندو ماندند؛ و مردم را نه یک و دوسال، که سدها سال در سوگِ نابودی فر و فرهنگ‌شان سوگوار کردند. ولی، ایرانیان تسلیم نشدند؛ شب چله را گردهم آمدند؛ آتش سده را برافروختند؛ و نوروز و آمدن بهار و پرواز پرستوها و دمیدنِ بنفشه‌ها را جشن گرفته، به یک‌دیگر شاد باش و شادزی گفتند؛ و پنهان و پیدا به رقص و پایکوبی پرداختند.

مغول‌ها حمله کردند. زدندو کشتندو خوردندو بُردند، ولی ایرانیان نمُردند، چون آیین و باور و زبانشان را زنده نگه‌داشته بودند.

با همه‌ی بدبختی‌هایی که غربِ شهر نشین، و عرب و مغولِ بیابانگرد، برای ایرانیان به همراه آوردند، بازهم مردم زبان و فرهنگشان را پاس داشتند، از بزرگانشان به نیکی یاد کردند، و اگر چه مهاجمین توان و رمقشان را گرفته، و به زور شمشیر و شلاق مردم را واداشته بودند تا دست از فرهنگ خود بشویند و به فرهنگ بیگانگان بگروند ولی مردم، به هربهانه‌ای، نور و روشنایی را ستایش کردند؛ در سده آتش برافروختند؛ و نوروز را جشن گرفتند.

بیگانگان و بیگانه ‌پرستان، بویژه بیابانگردانِ خشن و بدخوی، که در برابر فرهنگ غنی و شاد ایرانیان احساس حقارت و خواری می‌کردند همه‌ی نیروی خود را به کار بُردند تا جشن و شادی را گناه بشمارند؛ رسم و آیین‌های ایرانی را براندازند؛ و رسومِ عبوس خود را جایگزین آن نمایند.

چنان‌که نوشته‌اند:

« ...غزالی طوسی در كیمیای سعادت برای آنكه با همه اثرات «گبران» مبارزه كند می‌نویسد:

«... شب سده نباید چراغ روشن كرد تا آتش نبینند و محققین گفته‌اند كه روزه داشتن این روز هم ذكر این روز بُود ونشاید كه خود نام روزه برند به هیچ وجه (!) بلكه با روزهای دیگر باید برابرداشت وشب سده همچنین ، چنانكه از نام آن نشان نماند.[1]»

شک نیست که دراین کشاکش طولانی، بسیاری از آیین‌های ایرانی، یا از بین رفت، یا تغییر شکل یافت، و یا از شور و شادیش کاسته شد؛ ولی بسیاری از آن‌ها نیز پایدار و پابرجا ماند تا به ما رسید؛ که از آن جمله، آیینِ زیبای نوروز است.

گذر زمان، و پایداریِ ایرانیان در برابر بیگانگان، شمشیر و شلاقِ اشغالگران را کـُند و کم اثر کرد. مهاجمین که سرزمینِ زرخیز ایران را از آن خود می‌دانستند، چون شمشیرشان را کـُند و شلاقشان را بی‌زور دیدند، به دروغ و نیرنگ پناه بردند تا فرهنگ به‌جا مانده از نیاکانِ ایرانیان را با فریب از میدان بدر بَرند و فرهنگ بدوی و متحجر خود را جایگزین آن نمایند، تا مبادا مردم متمدن ایران با تکیه به برتری فرهنگیشان برآشوبند و آنان را از تخت قدرت به زیر بکشند و وادارشان کنند به جایی بروند که ازآنجا آمده‌اند.

 بیگانگان به تجربه دیده بودند که تا زبان و آیین ملتی زنده است، امیدِ زنده شدن و برپا خواستن آنان هست، و آنگاه که آیین و زبان بمیرد، ققنوس می‌میرد و دیگر از خاکسترش برنمی‌خیزد. به‌همین جهت دست به هر نیرنگی زدند تا زبان و آیین‌های شادی بخش ایرانیان را از میان بردارند و زبان و رسوم خشک و خشن خود را جایگزین آن نمایند.

گذر زمان به مردمان نشان داده بود که باید از آنچه تن را سُست می‌کند و روان را می‌آزارد دوری کرد، و به هرچه سلامتِ تن و شادی جان را سبب می‌گردد گروید؛ و در این راستا، نوروز و جشن‌هایی چون آن را پاس داشت و بزرگ شُمرد؛ و عزا و غم و ماتم را از خود دور کرد؛ چون انسانِ غمگین، کم کار، تندخو، ناشکیب، جنگ‌جو و ناامیداست؛ و برعکس، کسی که شاد و سرزنده‌است، پُرکار، صلح دوست، باگذشت، و امیدوار می‌باشد.

زمانه به دانایان و پژوهشگران آموخته بود که جوامع شادو مهربان، پیشرفت می‌کنند، و مردمان غمگین و خشن، عقب افتاده‌ می‌شوند؛ و غم، پایه و بن مایه‌ی سُستی و رخوت است؛ و هرکس و هرجامعه‌ای که اهریمن غم را بپذیرد، ناشکیبا و بدخوی و بدخواه می‌شود.

اگر خیام و خیام‌ها یکسره سفارش به شادی می‌کنند و می‌گویند:

« مگذار که جز به شادمانی گذرد ...

 شادی بطلب که حاصل عمر دَمی است ...

خوش باش دمی که زندگانی این است ...

بنشین و دمی به شادمانی گذران ... 

خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است...»

  و اگر ما را از غم پرهیز می‌دهند و خواستارِ دوری از غصه می‌شوند و می‌سرایند که:

«خوش باش غم بوده و نابوده مخور ...

مگذار که غصه در کنارت گیرد ...

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم  ...

ای دل غم این جهان فرسوده مخور ...

برخیز و مخور غم جهان گذران ...» درست گفته‌اند؛ چون هرجا اهرمن غم هست، فرشته شادی نیست؛ و آنجا که شادی نیست، زندگی و آبادی نیست.

اگر تاریخ را با دقت بخوانیم خواهیم دید که پیش از هجوم بیابان گردانِ بی‌تمدن، ایرانیان مردمی شاد و نیک‌اندیش و سرشار از انرژی بوده‌اند. دلیل این شادی و نیک‌اندیشی نیز روشن است. مردمی که جشن‌های هفتگی، ماهانه، فصلی، سالانه، و دینی داشته‌اند، و در سال بیش از سدوسی روز جشن می‌گرفته‌اند (جشن‌های اورمزد-هفتگی-: 52 روز+ برابری روز و ماه: 12 روز+ تیرگان: 10 روز+ مهرگان: 5 روز+ دیگان: 4 روز+ گاهنبارها شش مرحله، هرکدام پنج روز+ نوروز 21روز+ سده و زادروزِ زرتشت و...[2]) باید شاد و نیک‌اندیش و پُرکار باشند. همه می‌دانند که شادی و نشاط، کار و کوشش را زیاد، دل را مهربان و اندیشه را روشن و توانا می‌کند.

بیگانگانِ مهاجم، به‌دلیل شرایط جغرافیایی – اقتصادی، مردمی خشن و وحشی بودند. در سروده‌هایشان سخن از می ومطرب، کم و از خشونت و خونریزی بسیار است. («اگر پیش خلیفه رفتی - از روی نیکخواهی با وی بگوی -  که مرد مشکوک از نیکی بری است - بگوی وقتی نبردهای دشمنانت بیخواب(ت) کرد - عمر را برای آن بیدار کن آنگه بخواب -  جوانمردی که بر زباله نمی‌خسبد  -  و آب را جز با خون نمی‌نوشد.[3]»

«هرعیشی را آلوده می‌بینم، بجز به زمین کوفتن نیزه در سایه‌ی اسب.[4]»)

چیره شدنِ فرهنگ جنگ‌و خون‌و خشونت، بر فرهنگِ دوستی و مهرو دانش، اندک اندک از شمار جشن‌ها کاست؛ و هواخواهانِ چنگ بر چهره‌ی دیگران زدن، جای دوستدارانِ چنگ برای شادیِ این و آن زدن را گرفت. خوشی و دانش و دوستی رفت؛ و خرافات‌و غم و خودزنی آمد.

مردمی که روزگاری شادترین مردم جهان بودند و بیشترین جشن و شادی و رقص و پایکوبی را داشتند مبدل به غمگین‌ترین و عصبانی‌ترین مردم دنیا شدند.

جنگ‌جویان بی‌فرهنگ، شادی را گناه گفتند و گریه را ثواب خواندند. رقص و ساز و آواز را بد  و قابل مجازات دانستند؛ و غم و گریه و عزا گرفتن را خوب و شایسته‌ی ستایش و پاداش شُمردند.  

دیگر صدای دف و نی، و آواز چنگ و رباب از خانه‌ و انجمنی شنیده نمی‌شد و به جای مجالس جشن، غمخانه‌ها گسترش یافتند و گریه‌ و ندبه و خودزنی‌ ارج و قرب پیدا کردند.

با همه‌ی این تغییرات و فراز و نشیب‌ها، و باهمه‌ی تلاشِ دوست‌دارانِ خشونت و غم و آه، که ‌کوشیدند نوروز را نابود کنند، نوروز ماندو ماندو ماند، تا به ما رسید.

ایرانیان، برای نوروز، شهرو روستا، و خانه‌و کارگاه را پاک و پاکیزه نمودند، لباس نو بر تن خود و فرزندان کردند، خوشبوترین عطرها را زدند و بهترین میوه و شیرینی‌ها را خریدند. بزرگترها به کوچکترها نوروزانه دادند، به مهمانی دوست و خویشاوند رفتند و آنان را به مهمانی دعوت کردند. از راه دور و نزدیک به دیدار هم شتافتند و شادباش و شادزی‌ گفتند و شادباش‌ و شادزی شنیدند، و به این‌گونه نوروز، این آیینِ زیبای مانده از نیاکان را نگه‌داشتندو گرامی شمردندو جشن گرفتند.

هرسال، دیدن گروه‌های شادِ خوش پوشِ خوش بویِ خوش روی، که به‌شادباش نوروزی و به‌دیدار دوستان و آشنایان می‌روند رنگ و روی کشور را دگرگون می‌کند و به هر ناآشنا به رسم و رسومِ ایرانیان، می‌گوید که امروز، روز دیگری است. روزی که کدورت‌ها از بین می‌روند. دوستی‌ها مستحکم می‌شوند. پدرومادرها بیش از همیشه ارج می‌یابند؛ و مهر و ادب و احترام به بالاترین حد می‌رسد. روزی که دل‌های تاریک، روشن، چهره‌های دژم، خندان، و مشت‌های گره کرده، باز می‌شود.  

هرروز نوروز، زندگی سبزوپُربار، دل‌ها شاد، و کشور آباد باد.

 

 

 

[1]- برخي بررسيها در باره جهان بيني  و جنبش هاي اجتماعي در ايران: 1348/25و26

www.kniknam.com.-جشن‌های ایرانی. کوروش نیکنام[2]

[3]-تاریخ طبری: 1353/ 4732     

[4]-تاریخ طبری: 1353/3391

 

فرهنگ

B L O G F A . C O M

برچسب: نویسنده: آرتمیس حسینی‌پور تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 1:34

صفحه بندی